ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

279

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

كيقباد نام داشت و ديگرى عز الدين كيكاوس و سومى ركن الدين قلج ارسلان . بر حسب ولايت پدر علاء الدين كيقباد به جايش نشست ولى به نام هر سه خطبه مىخواندند و هر سه را يك فرمان بود . چنگيز خان پادشاه تاتار در سال 624 بمرد . پايتختشان قراقروم بود . پس از او پسرش تولو خان [ 1 ] به جايش نشست و او خان اعظم بود و حكمش بر همهء ملوك شمال و عراق از اهل بيت و ديگر عشيره‌اش جارى بود . پس تولو خان نيز بمرد و منگوقاآن بر سرير خانيت نشست . او برادر خود هلاگو را به فتح عراق و بلاد اسماعيليه فرستاد . هولاگو در سال 650 در حركت آمد و اجراى اين فرمان را عراق عجم و عراق عرب را زير پى سپرد و بغداد را بگرفت . آنگاه خان اعظم در سال 654 يكى از امراى مغول را به نام بايجو [ 2 ] با سپاهى به تسخير روم فرستاد . او به ارزن الروم آمد . سنان الدوله ياقوت از موالى سلطان علاء الدين كيقباد بر ارزن الروم فرمان مىراند . مغولان شهر را دو ماه محاصره كردند و منجنيقها نصب كردند و شهر را به قهر گرفتند و ياقوت را اسير كردند و همهء سپاهيان و مردم شهر را جز فروشندگان و صنعتكاران كشتند . سپس به ديگر بلاد روم راندند و قيساريه را تصرف كردند و بازگشتند . آنگاه در سال 655 بار ديگر بدان بلاد باز گرديدند و بر بسيارى از بلاد استيلا يافتند . و اللّه اعلم . وفات كيقباد و پادشاهى پسرش كيكاوس چون كشتار و غارت مغولانى كه با بايجو بودند در مملكت علاء الدين كيقباد افزون شد وى عازم پايتخت منگوخان شد . در سال 655 با سيف الدين طرنطاى از موالى پدرش با هدايا و تحف بسيار راهى درگاه خان گرديد . چون او برفت برادرش عز الدين كيكاوس برادر ديگر خود قلج ارسلان را بگرفت و در قونيه به بند كشيد و بر مملكت مستولى شد . سپس يكى از اكابر اصحاب خود را از پى ايشان فرستاد و نامه‌اى به طرنطاى نوشت كه آن اموال و هدايا را كه به نزد خان مىبرند بستانند و علاء الدين را باز گردانند . ولى فرستادگان او ، به طرنطاى و علاء الدين نرسيدند و ايشان به كشور خان اعظم داخل شده بودند . پس به نزد يكى از امراى خان فرود آمدند . اين رسول در آنجا عليه علاء الدين و طرنطاى به سعايت پرداخت كه با خود زهر آورده‌اند . آن امير ايشان را بگرفت و به بازجست از اموالشان پرداخت . چيزى يافت چون معجون . از آنها خواست كه از آن بخورند . آنان امتناع كردند . اين امر سبب شد كه امير را گمان به حقيقت پيوندد . از او خواستند كه پزشكان را حاضر آرد تا آنان رأى دهند . پزشكان بيامدند و رفع گمان كردند . آنگاه ايشان را نزد خان فرستاد .

--> [ ( 1 ) ] متن : طلوخان . [ ( 2 ) ] متن : بيكو .